تبلیغات
ღღღ ناگفته های دلم ღღღ - درس عبرت

ღღღ ناگفته های دلم ღღღ

ღ✿ღبِسْـــمِ اللَّهِ الرَّحْــــمَنِ الرَّحِـــیمِღ✿ ღ

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

درس عبرت

درامتداد روشنایی

جبران مکافات
خدا را شکر که فرصت دوباره ای برای توبه و جبران گناهانم پیدا کردم چرا که اگر با همان وضعیت جان می دادم اکنون نه تنها در قعر جهنم بودم، بلکه دنیای خودم را نیز از دست داده بودم و...
دختر 18 ساله که پس از یک خودکشی نافرجام و برای انجام مشاوره به کلانتری مراجعه کرده بود در حالی که اظهار می کرد آن قدر تحت تاثیر احساسات و عواطف احمقانه قرار گرفته بودم که هیچ گاه نفهمیدم طعمه ای برای هوی و هوس های گناه آلود یک مرد شده ام به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: پدرم کارگر ساده ای بود که با تمام وجودش برای رفاه و آسایش ما زحمت می کشید تا مشکلی در زندگی نداشته باشیم اما بدبختی ها و گرفتاری های ما از حدود دو سال قبل و زمانی شروع شد که پدرم به دلیل بیماری قلبی دار فانی را وداع گفت و ما را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. آن روزها من در کلاس دوم دبیرستان تحصیل می کردم و دو برادر کوچک تر از خودم نیز در مقطع راهنمایی درس می خواندند. مادرم برای هزینه های مراسم ترحیم و کفن و دفن پدرم مبالغی را از بستگانمان قرض کرده بود و از سوی دیگر نیز باید هزینه های زندگی را تامین می کرد این بود که به دوخت و دوز لباس زنانه پرداخت و من هم که فرزند بزرگ تر بودم با کمک دایی ام در یک فروشگاه لباس مشغول به کار شدم تا مقداری از مخارج و هزینه های زندگی را جبران کنم. به همین خاطر از مدرسه روزانه انصراف دادم تا به صورت شبانه و غیرحضوری ادامه تحصیل بدهم. طولی نکشید که با کمک مادرم قرض هایمان را پرداخت کردیم و زندگی ما به روال طبیعی بازگشت. روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که با یکی از مشتریان فروشگاه آشنا شدم. او مرد جذابی بود که اجناس گران قیمت و شیکی را برای خانواده اش خرید می کرد. من که حسرت چنین خریدهایی را به دل داشتم به آن مرد نزدیک تر شدم و به درخواست او برای دوستی پاسخ مثبت دادم. روزهای آغازین این ارتباط خیابانی او هدایای زیبا و گران قیمتی را برایم می خرید و با چرب زبانی مرا به مناطق مختلف شهر می برد. من که از این دوستی ناگهانی هنوز مات و مبهوت بودم زمانی به خود آمدم که علاقه عجیبی به او پیدا کرده بودم. رابطه خیابانی ما آن قدر عمیق شده بود که او را با هیچ چیزی عوض نمی کردم. اما مدتی بعد رابطه او با من خیلی سرد شد و دیگر اهمیتی به من نمی داد. این در حالی بود که من دیوانه وار به او عشق می ورزیدم. در مدت کوتاهی فهمیدم که پای دختر دیگری در میان است و او با آن دختر رابطه دارد. این بود که نزد خانواده اصلان رفتم و ماجرای رابطه ام را برای آن ها فاش کردم به این امید که آن ها مرا درک کنند ولی خانواده او نیز با توهین و فحاشی مرا از در منزلشان راندند. دیگر همه راه ها را بسته دیدم و در یک تصمیم احمقانه دست به خودکشی زدم ولی خوشبختانه مادرم فهمید و مرا به بیمارستان رساند. حالا نیز می خواهم گناهانم را جبران کنم و به زندگی درست برگردم تا طعمه ای برای هوی و هوس های دیگران نشوم...
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری

[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ oghab : ] [ نظرات() ]